علیحسین ۱۲ خرداد ۱۳۴۵ در شهرمیان شهرستان اقلید به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه در رشته مکانیک گذراند.
سال ۱۳۶۱ خبر شهادت برادرمان محمدنبی رسید. علیحسین گفت باید به جبهه بروم. با پدر گفتوگو کرد و پیشنهاد داد که زمستانها جبهه برود و تابستانها در کار کشاورزی کمک کند. وقتی از او پرسیدم چرا این همه اصرار به رفتن داری، گفت: «میخواهم در قیامت سرافراز باشم و دست خالی نروم. محمدنبی رفته و به شهادت رسیده، من هم باید بروم راهش را ادامه دهم.» هرچه با او صحبت کردیم، راضی نشد.
علیحسین چهار بار به جبهه رفت. هر بار در زمستان. یکبار آرپیجیزن بود، باری دیگر معاون دسته و آخرین بار در عملیات فاو حضور داشت؛ همانجا هم معاون دسته بود. قد بلند و هیکل درشتش باعث میشد آرپیجی روی شانهاش سنگین ننشیند.
#خاطره
#زندگینامه
همرزمانش میگویند: سال ۱۳۶۵، عملیات کربلای چهار در دل شب آغاز شد. قوت و هیجان در چهرهها موج میزد. علیحسین آن شب معاون دسته بود و آرپیجی هم در دست داشت. در کانال مستقر شدند. هوا تاریک بود که ناگهان منورهای بعثی آسمان را روشن کرد. صدای رگبار از هر سو پیچید.
لحظهای بعد تیری به سر علیحسین خورد، جمجمهاش شکست و بر زمین افتاد. «با دو نفر دیگر خودمان را به علیحسین رساندیم تا او را به عقب برگردانیم اما به خاطر قد و هیکل درشتش نتوانستیم. توانمان تمام شده بود و ناچار برگشتیم.
به بچهها گفتیم علیحسین زخمی شده است آنها گفتند وقتی تیر به سرش خورده، حتماً تا الان شهید شده است.» مدتی بعد، وقتی اسرا بازگشتند یکی دیگر از دوستانش ماجرا را روایت کرد و گفت: «آن روز من هم زخمی بودم و در نزدیکی او افتاده بودم. حدود ساعت چهار بعدازظهر بعثیها برای پاکسازی آمدند. هرکس را که زخمی بود، اسیر کردند. بعضیها را تیر خلاصی زدند و تعدادی را همانجا دفن کردند.» و علیحسین را اسیر کردند. گویا در اسارت او را خیلی شکنجه دادند و برادر مهربانمان پس از شکنجه های فراوان به شهادت رسید.
پیکر علیحسین سالها بعد سرانجام ۳۰ تیر سال ۱۳۸۱ به خانه برگشت. زمانی که برای شناسایی رفتیم جای شکستگی جمجهاش مشخص بود. او را با همان لباس بیمارستان بدون غسل و کفن دفن کرده بودند. پیکر پاکش بر روی دستان مردم شهیدپرور تشییع و در شهرمیان اقلید به خاک سپرده شد.
#خاطره #زندگینامه
همین حالا تک لینک رایگان خودت را بساز